صفحه اصلی / اعتقادی / اسلام / آخرت / داستانی که نگاه شما را تغییر خواهد داد

داستانی که نگاه شما را تغییر خواهد داد

داستانی که نگاه شما را تغییر خواهد داد

طلبه جوان در “درد دل طلبگی” نوشت:

 

این داستان را ابن جوزی نقل میکند که:
در بلخ مردی علوی [ از سادات منتسب به امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) ] زندگی میکرد تا اینکه بیمار شد و بعد از دنیا رفت.

همسرش گفت: با دخترانم به سمرقند رفتم، تا مردم کمتر ما را سرزنش کنند و در سرمای شدید وارد این شهر شدم و دخترانم را به مسجد بردم و خودم برای تهیّه چیزی بیرون آمدم.
دیدم مردم در اطراف شیخی اجتماع کرده اند
پرسیدم: او کیست؟
گفتند: شیخ شهر است.
من نیز نزد او رفتم و حال و روزم را شرح دادم
ولی او گفت: دلیلی بر سیادتت بیاور؟
و توجّهی به من نکرد و من هم به مسجد بازگشتم.
در راه پیر مردی را در مغازه ای دیدم که تعدادی در اطرافش جمع اند
پرسیدم: او کیست؟
گفتند: او شخصی مجوسی است
با خود گفتم: نزد او بروم شاید فرجی شود
لذا نزد وی رفته و جریان را شرح دادم.
او خادم را صدا زد و گفت: برو و همسرم را خبر کن، تا به اینجا بیاید،
پس از چند لحظه بانویی با چند کنیز بیرون آمد.
شوهرش به او گفت: با این زن به فلان مسجد برو و دخترانش را به خانه بیاور.

سیده میگوید: همراه این زن به منزل او آمدیم و جایی را در خانه اش به ما اختصاص داد و به حمام برد و لباسهای فاخر بر ما پوشاند و انواع خوراکها را به ما داد و آن شب را به راحتی سپری کردیم.
در نیمه های شب، شیخ مسلمان شهر در خواب دید، قیامت برپاست و پرچم پیامبر(صلی الله علیه و آله) بر بالای سرش بلند شد.
در آنجا قصری سبز را دید و پرسید: این قصر از آن کیست؟
پیامبرفرمود: از یکی از مسلمانان است.
شیخ جلو میرود و پیامبر از او روی میگرداند عرض میکند: یا رسول اللَّه من مسلمانم چرا از من اعراض میکنی؟
فرمود: دلیل بیاور که مسلمانی؟
شیخ سرگردان شد، و نتوانست چیزی بگوید.
پیامبرفرمود:
فراموش کردی، آن کلامی را که به آن زن علوی گفتی؟
این قصر از آن مردی است که این زن در خانه او ساکن شده؟
در این موقع شیخ از خواب بیدار شد و بر سر و صورت خود میزد و میگریست.
آنگاه خود و غلامانش برای یافتن زن علوی در سطح شهر به تجسّس پرداختند، تا اینکه فهمیدند، او در خانه یک مجوسی است.
شیخ نزد مجوسی رفت و تقاضای دیدن وی را نمود
مجوسی گفت: نمیگذارم او را ببینی؟
شیخ گفت: میخواهم این هزار دینار را به او بدهم.
گفت: نه، اگر صد هزار دینار هم بدهی نمیپذیرم. وقتی اصرار شیخ را دید، گفت:
همان خوابی را که دیشب تو دیده ای من هم دیده ام من رسول خدا را در خواب دیدم که فرمود: این قصر منزل آینده تو است.
سوگند به خدا من و همه اهل خانه به دست او مسلمان شده ایم.

إرشاد القلوب إلی الصواب، ج۲، ص: ۴۴۵

منبع درد و دل طلبگی

درباره talabeh

این مطالب را نیز ببینید!

پس چرا خدا ما را به گناهانمان عذاب مى‏ کند؟

حجت الاسلام و المسلمین مهدی جلیلی در “کلرجی” نوشت: پس چرا خدا ما را به …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

+ 19 = 23