صفحه اصلی / شهداء / خاطرات شهداء / شهید غلامحسین بغدادپور ۱۳ رجب بود که شهید شد

شهید غلامحسین بغدادپور ۱۳ رجب بود که شهید شد

افسر جوان در وبسایت “رگا” نوشت:

عملیات رمضان ؛ یه شب رفتیم یه جایی معروف بود به سه راه مرگ.

شب سختی بود تا صبح گلوله از همه طرف میومد. هوا داشت روشن می شد دیدیم یه عده زیاد دارن میرن عقب. خیلی مطمئن گفتیم اینا ترسیدن ولشون کن بعد یه عده دیگه و …

مونده بودیم حدود بیست نفر زمین از شدت انفجار می لرزید و از همه طرف گلوله میومد. خلاصه یه وقت شهید حسن حق نگهدار اومد و گفت شما اینجا چکار میکنین خوشحال گفتیم ما اینجا رو حفظ کردیم

گفت یکی بمونه کمک من و یه مسیر رو نشون داد و گفت سریع از این طرف فرار کنین محاصره شدیم و اون هایی هم که رفتن اسیر شدن!

تا چشم کار میکرد دور تا دور تانک بود و جوری بود که با تانک مث تک تیرانداز نفر میزدن!

همینطور که میدویدیم نصف تنه یکی با توپ مستقیم کنده شد و بقیه بدنش چند قدمی رفت و افتاد.

خدا بیامرز شهید نامدار رحیمی چند تا گونی آرپی جی برداشت و با شهید حسن حق نگهدار ۴۵ تانک زدن ( بعد که حسن رو دیدیم تا دو هفته گوشهاش خون میومد)

غلامحسین پای راستش مشکل داشت , با هم می دویدیم و او لنگان لنگان و منم چند باری محکم پرت شدم و کمرو گردن به شدت درد می کرد. حالا من میخواستم رعایت غلام کنم و او هم میدید از شدت درد به سختی نفس میکشم میگفت کو کا علی ؛ یواش

بعد همین طور که عقب میومدیم اسلحه هایی که بچه ها ریخته بودن زمین میگفت حیفه بردار دست عراقی ها نیافته!

چهار تا ار پی جی و دو تا کلاش با پای درد او و کمر داغون من کشون کشون اوردیم .من تو فکر او بودم و او تو فکر رعایت من…

و تو او وانفسا یه چند تا کمپوت دیدیم گفتم غلامحسین دهنمون خشکه بس که دویدیم بیآ کمپوت بخوریم خلاصه میون دشت که سیاهی تانک دور تا دور غوغا میکرد و برای هر نفر چند تا تانک با هم نشونه تکی میزدن جفت مون از نفس رفته بودیم و می خواستیم با خنده بگذره.

گفت کوکا علی او گیلاس بده

نشستیم و چند تا کمپوت هولکی خوردیم و خندیدیم.
کمی دور تر عراقی ها می رقصیدن و بچه ها رو که اسیر کرده بودن میزدن.
خلاصه بیش از ۹ کیلومتر اومدیم عقب تا رسیدیم به خاکریزها.
یه کامیون مهمات خالی کرده و داشت برمی گشت تو بار کامیون اوردنمون عقب.
پیاده شدیم آب خوردیم و غلامحسین همون جا کلاه آهنی گذاشت زیر سرش و چنان خوابی رفت رو زمین زیر آفتاب…

قرار بود برای خرمشهر بعد از دو عملیات اولیه بیت المقدس از فکه با هلیکوپتر بیارن مون دارخویین.
قبل سوار شدن غلامحسین یه کلمن دستش بود گفتیم تشنه ایم آب بده
آبلیمو خالص کرده بود تو کلمن و گفت می خواستم شربت درس کنم ولی بیاید بخورید خوبه رفع عطش میکنه. خلاصه همه یه لیوان آبلیمو خوردیم!
حدود ۵۰ نفر تو هلیکوپتر شنوک سوار شدیم. یه کم که رفتیم چند تا میگ اومدن که هلیکوپتر ها رو بزن
شوفرش هولکی شد و تکون زیاد می خورد.

یکی از بچه ها به یکی دیگه که داشت حالش به هم می خورد گفت بریز تو کلاهت!
داشتیم پیاده می شدیم ردیف کلاه آهنی به دست که پر ابلیمو بود پیاده شدیم!

سال ۷۶ ماه رجب بود مشغول طواف بودم دیدم غلامحسین با یه جزیی فاصله کمتر از نیم قدم سمت چپم داره میاد. برای اینکه به طرف چپ نگاه نکنم ( سمت کعبه تو طواف نمی شه برگشت ) یواشتر رفتم تا بیاد جلوتر مطمئن شم غلامحسینه.

از گوشه چشم ریش بور و قرمزش رو می دیدم …
پیش خودم گفتم دور طواف تموم شد وای میسم باهاش حال و احوال میکنم
خلاصه طواف تموم شد وایسادم نزدیک مقام ابراهیم هر چی نگاه کردم ندیدمش…
یه دفعه یادم اومد غلامحسین شهید شده و دقیقا همون ایام رجب و …

هدیه به شهید غلامحسین بغدادپور صلوات,,شهدای فارس

تولد:۱۳۴۰/۹/۱۰
شهادت:۱۳۶۵/۱۲/۲۳-شلمچه(۱۳ رجب)

منبع رگا

درباره talabeh

این مطالب را نیز ببینید!

خونش را نذر حضرت زینب(س) کرده بود

خونش را نذر حضرت زینب(س) کرده بود شهید حمید قاسم پور مادر زخم خورده جنگ …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

18 + = 23