دو راهی …

۱وقتی که به دنیا آمد من مدرسه ای بودم. خیلی ظریف بود . با آن جثه ی کوچک و صدای نازکش مرا شیفته ی خودش کرده بود. بعدها که مجبور شدند به خاطر شرایط کاری شوهر خواهرم چند سالی را خارج از کشور زندگی کنند ، برای من سالهای سختی بود. سالهایی که باید از خواهرزاده ی دوست داشتنی ام دور می شدم. خوب به خاطر دارم که گاهی تمام مسیر بازگشت از مدرسه به خانه را با یادآوری خاطراتش گریه می کردم. حالا عطیه عزیز و دوست داشتنی من خانمی شده است برای خودش . خانمی که در شرف تشکیل زندگی بود. مراسم عروسی نزدیک بود . کلی برای جشن عروسی اش برنامه داشتم اما …. صحبت ها از عروسی اش چیز دیگری بود. یک باغ تالار قشنگ در اطراف تهران . همراه با گروه موسیقی ، همراه با رقص ، همراه با آنچه خلاف تمام اعتقاداتم بود. حالا در یک کفه ترازو خواهرزاده ای هست که از عمق جان دوستش دارم و آرزوی شرکت در مراسم عروسی اش تمام روحم را قلقلک می دهد و در کفه ی دیگر اعتقاداتم. مراسم عروسی با اختلاط زن و مرد همراه نبود اصلا و ابدا” . اما مراسم موسیقی داشت . موسیقی همراه با رقص و ساز و آواز ، و این درست برخلاف تمام معیارهای اعتقادی ام بود.

فکر می کردم … دنبال راه حل بودم . اما از هر راهی که وارد می شدم به در بسته می خوردم. خوب فهمیده بود که در معرض یک محک بزرگم. داشتم خودم را و اعتقاداتم را محک می زدم . داشتم میان این کفه های ترازو ، کفه های سنگین تر را گلچین می کرد . فکر می کردم … به خواهر بزرگم که از من دلخور می شود . به پدرم که روحم بود و جانم به جانش بند ، می دانستم که باید پاسخگوی ناراحتی ها و دلخوری هایش باشم. به مادرم که مرتب می گفت : طهورا ، زن و مرد که جداست . یعنی می خواهی نیایی ؟ زشته توی فامیل . فکر می کردم … به تمام آنچه باورشان داشتم . به اینکه چطور سرم را پیش خدا بالا بگیرم و جواب چرا هایش را بدهم . به اینکه چطور به روی امام زمانم نگاه کنم . به اینکه چطور از آن پس موقع برخاستن و نشستن و گاه سختی ها و گاه شادی ها زبانم را به نام اهل بیت بچرخانم . فکر می کردم … فکر می کردم…

میان این هیاهو های ذهنی به یاد حرفهای استادم افتادم . حرفهایی که در همین وبلاگ درشت نوشتمشان . ” مادر درصورتی می تواند برای فرزندش الگو باشد و فرزند در صورتی می تواند درست تربیت شود که مادر اهل مبارزه با نفس باشد. یعنی فرزند باید ببیند که مادرش دوست دارد الان فلان فیلم را ببیند اما تلوزیون را خاموش می کند و نمازش را می خواند.”

دخترها را صدا زدم. گفتمشان : عروسی عطیه نزدیک است . من لباسم را خریده ام . من عطیه را خیلی دوست دارم . من خیلی دوست دارم تا در جشن عروسی عطیه باشم. اما این عروسی مجلس گناه است و من با اینکه عطیه و عروسی اش را دوست دارم اما خدا را دوست ترمی دارم . گفتمشان : از امام زمانم شرم دارم که ناظرم باشد هنگام شرکت در مجلس حرام . گفتمشان : شجاعت گناه کردن را ندارم و می خواهم میان تعلقات دنیا و زیبایی های فریبنده اش ، سربلندی در محضر خدا و آخرین حجت برگزیده اش را انتخاب کنم .

به صورت معصومشان نگاه کردم . من مبارزه با نفس را به دخترانم آموخته بودم و این تازه آغاز راه است …

منبع: همنفس طلبه

3 دیدگاه برای “دو راهی …”

    1. سلام علیک
      وبلاگ شما هم با افتخار در لیست بازدید روزانه مجمع طلاب وبلاگ نویس قرار گرفت
      موفق باشید
      یاعلی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *