چهارشنبه : ۲۷ تیر ۱۳۹۷

خانه» مهدویت » مهدویّت عملی
تاریخ انتشار جمعه ۲۱ خرداد ۹۵ - ۱۱:۴۳

راه نفوذ و نفوذی ها در عالم سیاست

 

حجت الاسلام و المسلین نصرت الله جمالی نوشت؛

راه نفوذ در هرجایی از دو راه هموار می شود .

یکم : بدرفتاری کارگزاران حکومت با مردم که عامل گرایش مردم به ایده ها و اندیشه های مخالف حکومت می گردد ومردم را به آن سمت وسو روان می کند.
دوم : ناتوانی حکومت در برآورده کردن وعده های داده شده به مردم که راه را برای نفود دگراندیشان فراهم می کند.

با سخنرانی، تبلیغات ؛ درفش و جوال دوز و سانسور و بازداشت نمیتوان جلوی نفوذ را گرفت. تنها راهش برآوردن آرزو ها و وعده های داده شده به مردم است. هر راه دیگری غیر از این هموار کردن راه نفوذ در جامعه می گردد و مرتب از هم‌اندیشی کاستن و بر دگراندیشان افزودن است.

نکته ی بسیار مهم و قابل توجه این است که نفوذی های تأثیرگذار و عامل برانداز نظام سیاسی جامعه همیشه در طول تاریخ درکنار قدرتمداران جاخوش می کنند تا بتوانند در فرصت مناسب ضربه نابودگر خودرا بر حکومت جامعه چه در بدبین کردن مردم به آن و چه تصمیم گیری های غلط قدرتمداران فرود آورند و به اهداف اربابان خودجامه عمل بپوشانند. تاریخ گواه بر این مطلب است:

– نفوذی ها چه با واسطه و چه بی واسطه دور و بر ناصرالدین شاه را گرفتند تا توانستند امیرکبیر را در حمام فین کاشان به خون نشانند.
– نفوذی ها درکنار میرزا کوچک خان جا خوش کردند تا توانستند در وقت مشخص سر اورا از تن جداکرده و برای رضاخان ببرند.
– نفوذی ها در هفتم تیر ۱۳۶۰ در حزب جمهوری اسلامی در تهران، آیت‌الله بهشتی و ۷۲ تن دیگر را با انفجار بمب به شهادت رساندند.
– نفوذی ها در هشتم شهریور ۱۳۶۰ دردفتر ریاست جمهوری با انفجار بمب‌گذاری به شهادت رساندند و پسرش بی ادعا در بازار به مغازه داری مشغول است!
– نفوذی ها در چهاردهم شهریور۱۳۶۰آیت الله قدوسی را در دفتر کارش (طبقه دوم ساختمان دادستانی) با کارگذاشتن بمب در سقف کتابخانه ( زیر میز قدوسی در طبقه ی بالا)، منفجرکردند. قدرت انفجاز به حدّی بود که اورا از طبقه دوم به حیاط پشت دادستانی پرتاب کرد و در بیمارستان به شهادت رسید.

– یک نفوذی هم از کشور دیگر بگویم:
اندر حکایت جاسوسی!
در یوگسلاوی رسم بود که دانشجویان خارجی پس از فراغت از تحصیل به دیدار رهبر یوگسلاوی برده می شدند و ایشان برایشان سخنرانی می کرد.
مطابق همین رسم ما را هم به دیدار تیتو بردند و ایشان ضمن سخنرانی خاطره ای از دوران انقلاب در یوگسلاوی و پیروزی آن تعریف نمود
تیتو گفت : چندسال پس از پیروزی انقلاب و استقرار دولت از کا گ ب اطلاع دادند که در کابینه شما یک جاسوس سیا وجود دارد .وی را شناسایی و دستگیر کنید.
تیتو می گوید : تمام تلفن ها و مکاتبات و رفتار افراد کابینه را تحت کنترل قرار دادیم و پس از مدتی مایوس شدیم هیچ نشانی از جاسوس پیدا نکردیم.
(تیتو با ادعای استقلال از روسیه نمی خواست این جاسوس توسط روس ها شناسایی شود )
پس از مدتی جستجو ، نا امیدانه و عاجزانه درخواست شناسایی و معرفی جاسوس در کابینه را از روسیه می نماید.
از “ک گ ب” به وی اطلاع می دهند “معاون اول تو در کابینه جاسوس سیا است.”
تیتو از این خبر متحیر می شود و پس از اتمام یکی از جلسات کابینه از وی می خواهد بماند.
تیتو می گوید :
در یک جلسه دو نفری اسلحه را روی شقیقه معاون اول گذاشتم و از وی سوال کردم آیا تو جاسوس سیا هستی؟
او که متوجه شد قضیه لو رفته است به جاسوسی خود اعتراف نمود .
تیتو از او سوال می کند از چه وقت با سیا همکاری می کنی؟
پاسخ : از زمان دانشجویی قبل ازپیروزی انقلاب در زمان جنگهای چریکی!
س : در این مدت با تمام کنترل های امنیتی ، هیچ ارتباطی با سیا، از تو کشف نشد؟
ج : الان هیچ ارتباطی با سیا ندارم.
س: چگونه عضوی هستید که ارتباط ندارید؟
ج: سیا مسئولیتی به من واگذار کرده که وظیفه ام را انجام می دهم
س: مسئولیت تو چیست؟
ج: به من ماموریت داده شده تا “در سپردن پست ها به افراد غیر تخصصی عمل کنم” و تا کنون هم این گونه عمل کرده ام!
تیتو می گوید:
نگاهی کردم به افراد کابینه و مدیران ارشد دیدم همین طور است! هیچ کس سر جای خودش نیست!
مثلا طرف دکترای کشاورزی دارد ولی وزیر نیرو است و یا دیگری برق خوانده اما وزیر مسکن است!
معاون تیتو می گوید :
تحلیل سیا این بود که با این روش ، انقلاب بدون کودتا و حمله خارجی از درون متلاشی می شود !

متأسفانه امروزه برای نابودی انقلاب اسلامی ایران این روش کثیف در اکثر پستهای مدیریتی استفاده می شود و معیار فقط رابطه نه ظابطه!(منبع : تلگرام “پیام معروف”: خاطره واقعی یک دانشجوی ایرانی تحصیل کرده در یوگسلاوی در دهه ۷۰ میلادی)

بسم الله! اگر حاکمان ما، مرد جلوگیری از نفوذ هستند این راه است و گژاندیشی ، چاه است.

– داستانی هم از جذب و پیشگیری عملکرد نفوذی ها:
خاطره حکمت آمیز دکتر عطاءالله مهاجرانی از یوسف بن علوی

سال اول یا دوم دولت اصلاحات بود که عطاءالله مهاجرانی وزیر فرهنگ و ارشاد دولت خاتمی به منزل آقای موسوی تبریزی دبیر مجمع محققین و مدرسین حوزه علمیه قم آمد. تعدادی از روحانیون بطور خصوصی دعوت بودند. آقای مهاجرانی را تا آن زمان از نزدیک ندیده بودم. فقط کتاب وزین “پیام آورعاشورا” نوشته وی را خوانده بودم و هنوز هم که برای سخنرانی در باره عاشورا گه گداری دعوت می شوم به آن کتاب مراجعه می کنم.
مهاجرانی پخته و آرام حرف می زد. آقای سعیدیان فر فرمانده اسبق سپاه قم و نماینده سابق مجلس، وقت را غنیمت شمرد و معترضانه از حصر آیت الله منتظری سخن به میان کشید. آقای مهاجرانی بدون هیچ مجامله ای گفت:”حصر آیت لله منتظری ننگ نظام است”. مهاجرانی می گفت:”دولت باید تلویزیون راه اندازی کند” امروزه شاید زدن این حرف ها راحت باشد ولی در آن برهه هنوز فضای سختی بود برای گفتن، خیلی سخت!

من که جوان تر و شور بیشتری داشتم سخنان ایشان را نوشتم، همان روز تنظیم کرده برای یکی از روزنامه های دوم خردادی فکس کردم. فردایش تیتر زد:”مهاجرانی؛ دولت تلویزیون راه اندازی کند” چشمتان روز بد نبیند! در فیضیه برخی طلاب دنبال بهانه می گشتند. طلبه ای روزنامه را در دستش گرفته بود و تیتر و متن را می خواند و علیه مهاجرانی غوغا می کرد و رگ گردن باد! او را می شناختم. پس از سخنرانی ۱۳ رجب(۲۳ آبان) آیت الله منتظری که به بیت و دفتر ایشان حمله شد و به غارت رفت، سراسیمه وارد دفتر شد، دست هایش را حلقه کرده بود و از این اتاق به آن اتاق به دنبال آیت الله می گشت و می گفت کجاست تا خفه اش کنم!… بگذریم! آن روز عمامه نداشت اما بعدا او را گاه در تلویزیون می دیدم که مردم را اندرز می دهد!

القصه! بحث مهاجرانی به چگونگی برخورد با مخالفان کشید. وی خاطره ای گفت درس آموز که پس از سال ها هنوز در گوشم هست. می گفت:

سفری داشتم به سلطان نشین عمان و با یوسف بن علوی وزیر خارجه اش ملاقاتی رسمی داشتم. وی پس از این ملاقات مرا به خانه اش دعوت کرد. سخن از گذشته اش به پیش کشید و گفت: در دوران دانشجویی با تعدادی از دانشجویان از مخالفان سرسخت سلطان بن قابوس بودیم. گرایش های چپ داشتیم و گاه در کشورهای دیگر به سفارت عمان حمله می کردیم. مدتی بعد در داخل به مواضع دولت حمله مسلحانه کردیم و دستگیر شدیم. ما را به زندان بردند. زمانی نگذشته بود که من وهمراهانم را از زندان بیرون آورده، سر و صورت اصلاح کرده، لباس رسمی پوشیدیم. گفتتند سلطان بن قابوس شما احضار کرده است. پیش خود گفتیم اعداممان حتمی است! ما را نزد وی بردند. سلطان ما را احترام کرد و نزد خود نشاند. تعجبمان بیشتر شد. سر سخن باز کرد. از گذشته تا حال گفت، از وضعیت کشور و این که با تفکرات چپ کشور به سرانجام نمی رسد با دلیل و آمار و منطق مجابمان کرد و “گفت: ما راهی را برای پیمودن آغاز کردیم. شما درس خوانده های کشورید حیف از شماست که در زندان باشید. گذشته ها گذشت. من چند پیشنهاد برای شما دارم اول اینکه: سرمایه ای در اختیارتان می گذارم، با خانواده به هر کشور خارجی مایلید مهاجرت کنید و تا آخر عمر با عزت زندگی کنید. یا اینکه: به شما سرمایه و امکانات می دهم تا به کار کشاورزی و تولید بپردازید. و یا اینکه به من برای مدیریت و توسعه کشورمان کمک کنید، من مدیرانی متخصص می خواهم و اگر مایل هستید همراهم باشید.” در بهت به سر بردیم. در پوست خود نمی گنجیدیم و با آغوش باز راه سوم را انتخاب کردیم و سلطان بن قابوس هر یک را به مقام وزارت، و مشاوره منصوب کرد و من وزیر امور خارجه شدم. (منبع: تلگرام با سرچ از عبارت “اندرحکایت حکمت آمیز”)

منبع: جمال

نظر خود را بگذارید