صفحه اصلی / شهداء / خاطرات شهداء

خاطرات شهداء

خاطراتی از سبک زندگی شهید مهدی باکری

بازدیدها: ۱۱۱عروسی روز عقدکنانشان مرتب و تمیز لباس پوشید؛ لباس سپاه. فقط پوتین هایش کمی خاکی بود. معمولا لباس نو تنش نمی کرد؛ اما همیشه تمیز و مرتب بود. یک پارچه سفید هم می انداخت گردنش. یکبار پرسیدم: این چیه؟ گفت: نمی خواهم یقه لباسم کثیف شود هدیه های عروسی را که جمع کردند بردند مغازه ای که لوازم منزل …

مشاهده بیشتر »

خونش را نذر حضرت زینب(س) کرده بود

بازدیدها: ۵۵خونش را نذر حضرت زینب(س) کرده بود شهید حمید قاسم پور مادر زخم خورده جنگ بود، کودک بود که تیری ناغافل گلوی پدرش را دریده و او طعم یتیمی را چشیده بود، حالا پسرش داشت لباس رزم می پوشید. شب های آخر با پسرش تا اذان صبح می نشست، گاهی صدای خنده شان فضای خانه را پر کرد و …

مشاهده بیشتر »

شهید ابوالفضل شیروانیان

بازدیدها: ۶۶شهید ابوالفضل شیروانیان زود جوش می‌آورد. آن صبری که بقیه داشتند او نداشت. همیشه هم می‌گفت، «شهدا نشانه دارند که من ندارم. پس شهید نمی‌شوم!» دو ماه پیش از شهادتش به طور غیر منتظره‌ای صبور شده بود، آن‌قدر که من سر به سر او می‌گذاشتم تا فریادش را بشنوم، اما هیچ فریادی نمی‌زد. دلم می‌خواست فریاد بزند تا آن …

مشاهده بیشتر »

ماه رجب گذشت و من از خود نگذشتم

بازدیدها: ۵۶نویسنده “رگا” نوشت: نوشته ای از شهید حاج عبدالله اسکندری در اعتکاف سال ۱۳۸۴ روز سیزدهم ماه رجب در سال ۱۳۸۴ روز تولد حضرت امیر علیه السلام خداوند توفیق داد که برای اولین بار اعتکاف نصیبم شد. این سه روز می شود انسان خود را محاسبه اعمال نماید قبل اینکه محاسبه اعمالمان بکنند. بعد از این سه روز باید …

مشاهده بیشتر »

شهید غلامحسین بغدادپور ۱۳ رجب بود که شهید شد

بازدیدها: ۵۵افسر جوان در وبسایت “رگا” نوشت: عملیات رمضان ؛ یه شب رفتیم یه جایی معروف بود به سه راه مرگ. شب سختی بود تا صبح گلوله از همه طرف میومد. هوا داشت روشن می شد دیدیم یه عده زیاد دارن میرن عقب. خیلی مطمئن گفتیم اینا ترسیدن ولشون کن بعد یه عده دیگه و … مونده بودیم حدود بیست …

مشاهده بیشتر »

دوازده سال بیشتر نداشت!

بازدیدها: ۳۱فاطمه نیل برگی در “رگا” نوشت: کم توقع بود.اگرچیزی هم براش نمی خریدیم، حرفی نمیزد.نوروز آن سال که آمده بود،پدرش رفت و یک جفت کفش نو برایش خرید. روز دوم فروردین، قرارشدبرویم دیدوبازدید. تاخانواده شال وکلاه کردندف علی غیبش زد! نیم ساعتی معطل شدیم تاآمد. بجای کفش،دمپایی پایش بود. گفتم: مادر،کفشات کو؟ گفت:«چبه ی سرایدار مدرسه مون کفش نداشت،زمستان …

مشاهده بیشتر »