قصه های کودکانه

پلیس جنگل

داستان برای کودکان پلیس جنگل اردکها هر وقت دلشون می خواست می پریدند توی آب برکه ،و آب رو کثیف و گل آلود می کردند و به حق بقیه ی حیوونا که می خواستن آب بخورن اهمیت نمی دادن. زرافه ی مغرور که به خاطر قد بلندش می تونست برگهای بالای درختارو بخوره ،بارها و بارها خونه ی پرنده هایی …

مشاهده بیشتر »

درخت آرزو

داستان کودکانه درخت آرزو یک روز قشنگ آفتابی در جنگل بود. صدایی از بالای درخت می آید . یعنی چه شده است؟ آقا جغده به خانه جدیدش نقل و مکان کرده بود و مشغول باز کردن جعبه های اسبابش بود. آقا جغده فکر می کرد که کلاهک آباژورش را کجا گذاشته است؟ آقا جغده اسبابش را از جعبه بیرون می …

مشاهده بیشتر »

قصه فیل کوچولو

  بعضی از بچه ها موقع خواب دنبال هر بهانه ای برای فرار کردن از خواب می گردند. این قصه با آموزش چگونه خوابیدن، به شما کمک میکنه تا بچه رو بهتر برای خواب آماده کنید. یکی بود یکی نبود، غیر از خدای خوب و مهربون، هیشکی نبود. زیر گنبود کبود، یه شیر کوچولو بود. شیر کوچولو خیلی خسته شده …

مشاهده بیشتر »

گردش لاک پشت ها

    یکی بود یکی نبود. خانم لاک پشت و آقا لاک پشت تصمیم گرفتند که همراه پسرشان به گردش بروند. آنها  بیشه ای که کمی دورتر از خانه اشان بود را انتخاب کردند. وسایلشان را جمع کردند و به راه افتادند و بعد از یک هفته به آن بیشه قشنگ رسیدند. سبدهایشان را باز کردند و سفره را چیدند …

مشاهده بیشتر »

خرگوش با هوش

  در جنگل سر سبز و قشنگی  خرگوش باهوشی زندگی می کرد. یک گرگ پیرو یک روباه بدجنس هم همیشه نقشه می کشیدند تا این خرگوش را شکار کنند. ولی هیچوقت موفق نمی شدند. یک روز روباه مکار به گر گ گفت: من نقشه جالبی دارم  و این دفعه می توانیم خرگوش را شکار کنیم. گرگ گفت: چه نقشه ای؟ …

مشاهده بیشتر »

دخترک کبریت فروش

  هوا خیلی سرد بود و برف می بارید.  آخرین شب سال بود. دختری کوچک و فقیر در سرما راه می رفت. دمپایی هایش خیلی بزرگ بودند و برای همین وقتی خواست با عجله از خیابان رد شود دمپایی هایش از پایش درآمدند. ولی تنوانست یک لنگه از دمپایی ها را پیدا کند.. پاهایش از سرما ورم کرده بود. مقداری …

مشاهده بیشتر »

گربه و روباه

گربه ای به روباهی رسید.گربه که فکر می کرد روباه حیوان باهوش و زرنگی است ، به او سلام کرد و گفت: حالتان چطور است؟ روباه مغرور نگاهی به گربه کرد و گفت: ای بیچاره ! شکارچی موش ! چطور جرات کردی و از من احوالپرسی می کنی؟ اصلا تو چقدر معلومات داری؟ چند تا هنر داری؟ گربه با خجالت …

مشاهده بیشتر »

گرگ و الاغ

  روزی الاغ هنگام علف خوردن ،‌کم کم از مزرعه دور شد. ناگهان گرگ گرسنه ای جلوی او پرید. الاغ خیلی ترسید ولی فکر کرد که باید حقه ای به گرگ بزند وگرنه گرگه اونو یک لقمه می کنه ، برای همین لنگان لنگان راه رفت و یکی از پاهای عقب خود را روی زمین کشید.  الاغ ناله کنان گفت: …

مشاهده بیشتر »

صلح حیوانات

  مزرعه بزرگی در کنار جنگل قرار داشت. این مزرعه پر از مرغ و خروس بود. یک روز روباهی گرسنه تصمیم گرفت با حقه ای به مزرعه برود و  مرغ و خروسی شکار کند. رفت ورفت تا به پشت نرده های مزرعه رسید. مرغها با دیدن روباه فرار کردند و خروس هم روی شاخه درختی پرید. روباه گفت: صدای قشنگ …

مشاهده بیشتر »

سه ماهی

سه ماهیدر آبگیر کوچکی ، سه ماهی زندگی می کردند. ماهی سبز ،  زرنگ و باهوش بود ، ماهی نارنجی ، هوش کمتری داشت و ماهی قرمز ، کودن و کم عقل بود. یک روز دو ماهیگیر از کنار آبگیر عبور کردند و قرار گذاشتند که تور خود را بیاورند تا ماهیها را بگیرند.  سه ماهی حرفهای ماهیگیران را شنیدند. …

مشاهده بیشتر »

روباه و کلاغ

  یکی بود یکی نبود. در یک روز آفتابی آقا کلاغه یک قالب پنیر دید ، زود اومد و اونو با نوکش برداشت ،پرواز کرد و روی درختی نشست تا آسوده ، پنیرشو بخوره. روباه که مواظب کلاغ بود ، پیش خودش فکر کرد کاری کند تا قالب پنیررا بدست بیاورد. روباه نزدیک درختی که آقاکلاغه نشسته بود ، رفت …

مشاهده بیشتر »

دانه خوش شانس

  سالها پیش، کشاورزی، یک کیسه ی بزرگ بذر را برای فروش به شهر می برد. ناگهان چرخ گاری به یک سنگ بزرگ برخورد کرد و یکی از دانه های توی کیسه روی زمین خشک و گرم افتاد. دانه ترسید و پیش خودش گفت: من فقط  زیر خاک در امان هستم. گاوی که از آنجا عبور می کرد پایش را …

مشاهده بیشتر »

مراقبت از سگ کوچولو

  دوست داینا به مسافرت رفته است، داینا به او قول داد تا از سگش مراقبت کند. او خیلی هیجان زده است. او می داند که مراقبت از یک سگ سرگرمی جالبی است و البته می داند که اینکار زحمت دارد. داینا باید هر روز به سگ کوچولو غذا بدهد، زیرا او همیشه گرسنه است. سگ قهوه ای هر روز …

مشاهده بیشتر »

گرگی در لباس میش

  روزی روزگاری یک گرگ بدجنس برای پیدا کردن غذا دچار مشکل شد. چون گله ای که  برای چرا به آن کوه و چمنزار می آمد یک چوپان دلسوز و یک سگ دقیق داشت. آنها مواظب هر اتفاقی در گله بودند. گرگ گرفتار شده بود و نمی دانست چکار بکند تا اینکه یک روز اتفاق عجیبی افتاد. او یک پوست …

مشاهده بیشتر »

قورباغه و گاو نر

قورباغه کوچولو به قورباغه بزرگی که کنار برکه نشسته بود می گفت: وای پدر،من یک هیولای وحشتناک دیدم. او به بزرگی یک کوه بود و روی سرش هم شاخ داشت. دم درازی داشت و پاهایش هم سم داشت. قورباغه پیر گفت: بچه جان، اونی که تو دیدی فقط یک گاو نر بوده است. آن خیلی هم بزرگ نیست و ممکن …

مشاهده بیشتر »

دو موش بد

  روزی و روزگاری یک خانه عروسکی بسیار زیبایی در کنار شومینه اتاق قرار داشت.دیوارهای آن قرمز و پنجره هایش سفید بود. آن خانه پرده های توری واقعی داشت. همچنین یک درب در جلوی خانه و یک دودکش هم روی سقفش دیده می شد. این خانه متعلق به دو عروسک بود. یک عروسک بلوند که لوسیندا نام داشت و صاحبخانه …

مشاهده بیشتر »

چوپان دروغگو

  روزی روزگاری پسرک چوپانی در ده ای زندگی می کرد. او هر روز صبح گوسفندان مردم دهات را از ده به تپه های سبز و خرم نزدیک ده می برد تا گوسفندها علف های تازه بخورند.او تقریبا تمام روز را تنها بود. یک روز حوصله او خیلی سر رفت. روز جمعه بود و او مجبور بود باز هم در …

مشاهده بیشتر »

چشمه سحرآمیز

  روزی روزگاری  در یک جنگل بزرگ خرگوش کنجکاوی زندگی می کرد. یک روز، خرگوش کنجکاو درحال دویدن و بازی کردن بود که به چشمه ای سحر آمیز رسید. خرگوش می خواست از چشمه آب بنوشد که ناگهان زنبوری خود را به خرگوش رساند و به او گفت: از این چشمه آب ننوش. هر که از این آب بنوشد کوچک …

مشاهده بیشتر »

اردک خوش شانس

  پدر برای دختر و پسرش کتاب می خواند.اسم کتاب اردک خوش شانس، خوش شانس، خوش شانس بود. قصه اینطوری بود که…. روزی یک اردک خوشگل و دوست داشتنی برای گردش بیرون رفت و خیلی زود یک گودال آب تمیز و دوست داشتنی پیدا کرد. اوه، چه اردک خوش شانسی! اردک خوش شانس گفت: “کواک” اردک کوچک و دوست داشتنی،  …

مشاهده بیشتر »

جوجه اردک زشت

  یکی از  بعداز ظهرهای آخر تابستان بود. نزدیک یک کلبه قدیمی در دهکده  خانم اردکه لانه اش را  کنار دریاچه ساخته بود. اون پیش خودش فکر می کرد: مدت زیادی هست که روی این تخم ها خوابیده ام. او تنها نشسته بود و بقیه اردکها مشغول شنا بودند کم کم تخم ها شروع به حرکت کردند و با نوکهای …

مشاهده بیشتر »