صفحه اصلی / مشاوره (صفحه 3)

مشاوره

راههای اشتباه جهت تغییر همسر

گاهی می‌خواهیم به هر قیمتی که شده، رفتار همسرمان را تغییر دهیم حتی اگر شده با توسل به زور! این قدرت نمایی از اخم کردن شروع می‌شود و تا جر و بحث و تهدید به جدایی پیش می‌رود.این دعواهای کلامی، اگر هم تغییری در رفتار همسرمان ایجاد کند، ظاهری و موقتی است. در این مواقع، همسر شما هر زمان فرصتی …

مشاهده بیشتر »

نکات بسیار مهم جهت تولد فرزند سالم

  نکات بسیار مهم جهت تولد فرزند سالم با نقشه کامل و جامع در طب اسلامی برگرفته از کتاب دراسه فی طب الرسول المصطفی استاد تبریزیان نکات رعایت کردنی قبل از انعقاد نطفه ۱. اصول تغذیه ای مهم قبل بارداری أ: مصرف سویق گندم و جو اقلّا به مدت دو هفته قبل از بارداری توسط پدر و مادر (زمینه عدم …

مشاهده بیشتر »

حقایقی در مورد مردان خیانت کار

حقایقی درباره خیانت مردها به همسرشان وجود دارد که به احتمال زیاد نمی دانید، پس با ما همراه شوید: حقیقت شماره ۱ اغلب مردانی که خیانت می کنند، همچنان عاشق همسرشان هستند. خیانت مردان به این معنا نیست که دیگر عاشق همسرشان نیستند، بلکه اغلب از وضعیت کنونی خود رضایت ندارند. خیانت معمولا در زمانی اتفاق می افتد که زوجین …

مشاهده بیشتر »

رفاقت

  محمدکاظم در”مثل درد و دل با یک دوست” نوشت: رفیق باید همه چی تموم باشه … مونس حرف های نگفتت بشه … بهت سر بزنه و اگه غمی تو دلت هس و مشغله ای تو رو مشغول کرده سنگ صبورت بشـــه ، اینکه میگم رفیق ، یعنی مث خودت … یه رنگ ، صاف و ساده و بی ریا …

مشاهده بیشتر »

ازدواج آسان

نویسنده وبلاگ “نویسنده ای از جنس تو” نوشت: یکی از بدترین مدل های سخت‌گیری در ازدواج، برای خانواده‌های مذهبی است. می‌گویند داماد باید طلبه باشد، سپاهی باشد، فرهنگی باشد و … خانواده دختر می گویند ما هیچ توقعی نداریم، فقط همین که به عنوان مثال طلبه باشد، کافی است. خود این یک جمله بزرگترین سخت‌گیری در انتخاب همسر است. این …

مشاهده بیشتر »

نامگذاری فرزند

  نویسنده “طلبه ای از جنس تو” نوشت: اسماء کوچولو یکشنبه به خونه اومد. بزرگترها گفتند خب اسمش باید معصومه باشه دیگه. چون روز تولد حضرت معصومه س اومده. یکبار یک سنی ازم پرسید: چرا شهادت حضرت زهرا س بعد از انقلاب مطرح شد و قبلش اصولا در تقویم ایرانی‌ها روزی به نام شهادت حضرت زهرا‌س نبود؟ جواب دادن بهش …

مشاهده بیشتر »

راه های افزایش اعتماد به نفس

راه های افزایش اعتماد به نفس کاملا واقعی و دست یافتنی   ۱. از زبان بدن‌تان به درستی استفاده کنید سرتان را بالا بگیرید، صاف بنشینید، به آرامی شانه‌هایتان را عقب ببرید تا در راستای ستون فقرات‌تان قرار بگیرند، شل و ول دست ندهید و وقتی صحبت می‌کنید مستقیما به فرد مقابل‌تان نگاه کنید. ۲. درست لباس بپوشید لباس‌ها و …

مشاهده بیشتر »

قصه فیل کوچولو

  بعضی از بچه ها موقع خواب دنبال هر بهانه ای برای فرار کردن از خواب می گردند. این قصه با آموزش چگونه خوابیدن، به شما کمک میکنه تا بچه رو بهتر برای خواب آماده کنید. یکی بود یکی نبود، غیر از خدای خوب و مهربون، هیشکی نبود. زیر گنبود کبود، یه شیر کوچولو بود. شیر کوچولو خیلی خسته شده …

مشاهده بیشتر »

گردش لاک پشت ها

    یکی بود یکی نبود. خانم لاک پشت و آقا لاک پشت تصمیم گرفتند که همراه پسرشان به گردش بروند. آنها  بیشه ای که کمی دورتر از خانه اشان بود را انتخاب کردند. وسایلشان را جمع کردند و به راه افتادند و بعد از یک هفته به آن بیشه قشنگ رسیدند. سبدهایشان را باز کردند و سفره را چیدند …

مشاهده بیشتر »

خرگوش با هوش

  در جنگل سر سبز و قشنگی  خرگوش باهوشی زندگی می کرد. یک گرگ پیرو یک روباه بدجنس هم همیشه نقشه می کشیدند تا این خرگوش را شکار کنند. ولی هیچوقت موفق نمی شدند. یک روز روباه مکار به گر گ گفت: من نقشه جالبی دارم  و این دفعه می توانیم خرگوش را شکار کنیم. گرگ گفت: چه نقشه ای؟ …

مشاهده بیشتر »

دخترک کبریت فروش

  هوا خیلی سرد بود و برف می بارید.  آخرین شب سال بود. دختری کوچک و فقیر در سرما راه می رفت. دمپایی هایش خیلی بزرگ بودند و برای همین وقتی خواست با عجله از خیابان رد شود دمپایی هایش از پایش درآمدند. ولی تنوانست یک لنگه از دمپایی ها را پیدا کند.. پاهایش از سرما ورم کرده بود. مقداری …

مشاهده بیشتر »

گربه و روباه

گربه ای به روباهی رسید.گربه که فکر می کرد روباه حیوان باهوش و زرنگی است ، به او سلام کرد و گفت: حالتان چطور است؟ روباه مغرور نگاهی به گربه کرد و گفت: ای بیچاره ! شکارچی موش ! چطور جرات کردی و از من احوالپرسی می کنی؟ اصلا تو چقدر معلومات داری؟ چند تا هنر داری؟ گربه با خجالت …

مشاهده بیشتر »

گرگ و الاغ

  روزی الاغ هنگام علف خوردن ،‌کم کم از مزرعه دور شد. ناگهان گرگ گرسنه ای جلوی او پرید. الاغ خیلی ترسید ولی فکر کرد که باید حقه ای به گرگ بزند وگرنه گرگه اونو یک لقمه می کنه ، برای همین لنگان لنگان راه رفت و یکی از پاهای عقب خود را روی زمین کشید.  الاغ ناله کنان گفت: …

مشاهده بیشتر »

صلح حیوانات

  مزرعه بزرگی در کنار جنگل قرار داشت. این مزرعه پر از مرغ و خروس بود. یک روز روباهی گرسنه تصمیم گرفت با حقه ای به مزرعه برود و  مرغ و خروسی شکار کند. رفت ورفت تا به پشت نرده های مزرعه رسید. مرغها با دیدن روباه فرار کردند و خروس هم روی شاخه درختی پرید. روباه گفت: صدای قشنگ …

مشاهده بیشتر »

سه ماهی

سه ماهیدر آبگیر کوچکی ، سه ماهی زندگی می کردند. ماهی سبز ،  زرنگ و باهوش بود ، ماهی نارنجی ، هوش کمتری داشت و ماهی قرمز ، کودن و کم عقل بود. یک روز دو ماهیگیر از کنار آبگیر عبور کردند و قرار گذاشتند که تور خود را بیاورند تا ماهیها را بگیرند.  سه ماهی حرفهای ماهیگیران را شنیدند. …

مشاهده بیشتر »

روباه و کلاغ

  یکی بود یکی نبود. در یک روز آفتابی آقا کلاغه یک قالب پنیر دید ، زود اومد و اونو با نوکش برداشت ،پرواز کرد و روی درختی نشست تا آسوده ، پنیرشو بخوره. روباه که مواظب کلاغ بود ، پیش خودش فکر کرد کاری کند تا قالب پنیررا بدست بیاورد. روباه نزدیک درختی که آقاکلاغه نشسته بود ، رفت …

مشاهده بیشتر »

دانه خوش شانس

  سالها پیش، کشاورزی، یک کیسه ی بزرگ بذر را برای فروش به شهر می برد. ناگهان چرخ گاری به یک سنگ بزرگ برخورد کرد و یکی از دانه های توی کیسه روی زمین خشک و گرم افتاد. دانه ترسید و پیش خودش گفت: من فقط  زیر خاک در امان هستم. گاوی که از آنجا عبور می کرد پایش را …

مشاهده بیشتر »

مراقبت از سگ کوچولو

  دوست داینا به مسافرت رفته است، داینا به او قول داد تا از سگش مراقبت کند. او خیلی هیجان زده است. او می داند که مراقبت از یک سگ سرگرمی جالبی است و البته می داند که اینکار زحمت دارد. داینا باید هر روز به سگ کوچولو غذا بدهد، زیرا او همیشه گرسنه است. سگ قهوه ای هر روز …

مشاهده بیشتر »

گرگی در لباس میش

  روزی روزگاری یک گرگ بدجنس برای پیدا کردن غذا دچار مشکل شد. چون گله ای که  برای چرا به آن کوه و چمنزار می آمد یک چوپان دلسوز و یک سگ دقیق داشت. آنها مواظب هر اتفاقی در گله بودند. گرگ گرفتار شده بود و نمی دانست چکار بکند تا اینکه یک روز اتفاق عجیبی افتاد. او یک پوست …

مشاهده بیشتر »

قورباغه و گاو نر

قورباغه کوچولو به قورباغه بزرگی که کنار برکه نشسته بود می گفت: وای پدر،من یک هیولای وحشتناک دیدم. او به بزرگی یک کوه بود و روی سرش هم شاخ داشت. دم درازی داشت و پاهایش هم سم داشت. قورباغه پیر گفت: بچه جان، اونی که تو دیدی فقط یک گاو نر بوده است. آن خیلی هم بزرگ نیست و ممکن …

مشاهده بیشتر »