پناه می برم به خدا از شر شیطان رانده شده…

۴به مادرش که آرام و رنجور و بی حرکت روی تخت بیمارستان خوابیده بود نگاه کرد. به پای عمل شده اش . به سیمای پر دردش . به دستانش که حالا بر اثر بیماری تغییر شکل یافته بود. خوب نگاه کرد . به گذشته بازگشت . به روزهایی که هرگز جرات نداشت خودش را در آغوش مادرش رها کند . به روزهایی که هرگز به خاطر نمی آورد آخرین باری که مادر او را بوسیده بود یا دست نوازش به سرش کشیده بود ، کی بود. به روزهایی که همیشه از تعطیلات بیزار بود . از اینکه با مادر تنها باشد بیزار بود . به روزهایی که از مادرش می ترسید . مادر ، زن زحمت کش و درد کشیده ای بود اما هرگز عاطفه مادری اش را به رخ دخترش نکشیده بود . دختر همیشه در حسرت نگاه ها ، لبخند ها و آغوش های پرمهر مادرش مانده بود . ذهنش باز به تکاپو افتاده بود . روزهایی را بخاطرمی آورد که بخاطر وسواس مادر یک دل سیر کتک خورده بود. بخاطر اینکه مادر ، مطمئن نبود که دختر ۶ ساله اش حیاط را جارو کرده یا نه . بخاطر اینکه مادر از یکی ازراه پله های خانه ی قدیمی و سه طبقه شان کمی آشغال پیدا کرده است و این بهانه ای می شد تا دختر ۸ ساله اش را تا جایی که توان داشت و دستانش یاری می داد کتک بزند. دختر بخاطر می آورد که چقدر از تعطیلات تابستان که مجبور بود روزی ۲ بار تمام خانه ی بزرگ و قدیمی شان را جارو و تمیز کند بدش می آمد. تمام کودکی و نوجوانی دختر و اندکی ازایام جوانی اش اینگونه سپری شده بود. نگاهی به دستان تکیده ی مادر انداخت . این همان دست است . همان دستی که بارها و بارها بخاطر وسواس دختر را زده بود .

صدای زمزمه ای در گوشش بلند شد.” رهایش کن . بگذار توی این بیمارستان تنها بماند .نگاهی به دستانش بینداز . این دستها ، همان دستهاست که بارها به ناحق از کتک هایش لبریزت می کرد. برگرد برو به خانه . پیش بچه هایت . کنار همسرت . لااقل کمی بی محلی اش کن . آن وقتها که تو به محبتش نیاز داشتی او دریغ کرد حالا نوبت توست .”

دختر به خودش آمد . این زمزمه ها را می شناخت . صاحب این صدا برایش آشنا بود. وسوسه های خناسانه اش ، او را بارها به خودش مشغول کرده بود . از روی صندلی بیمارستان بلند شد . شب از نیمه گذشته است . به پشت سرش نگاه کرد. شیطان هنوز امیدوارانه نگاهش می کرد. انگشتان دستش را در هم گره کرد و چنان مشتی به دهان شیطان کوبید که به وضوح صدای خرد شدن دندانهایش را شنید. زیر لب گفت : خدایا پناه می برم به تو از شر شیطان رانده شده . دیگر اثری از وسوسه هایش نبود.

به تخت مادر نزدیک شد . چهره ی دردمند.پای عمل شده و دست لرزانش را دید . همان دستی که بارها او را مهمان کتک های وحشتناک خودش کرده بود. خم شد و بر دستان مادرش بوسه زد . به پایین تخت آمد و کف پای مادرش را بوسه باران کرد. مادر بیدار شد . رو به دخترش گفت : گمانم باید پوشکم را عوض بکنی. دختر با افتخار زیر مادرش را تمیز می کرد. دندان مصنوعی مادر را شست و به دستش داد و موهایش را شانه زد.

وضویش را گرفت و قامت به نماز شب بست.

منبع: همنفس طلبه

ماه رحمت دوست

۳انتظارش را می کشیدم ، انتظار ماهی که از ابتدا تا انتهایش ، رحمت الهی موج می زند. هرچند فراخوان رحمتش ، هر روز و شب به گوش جان ما می رسد که : قُلْ یا عِبادِیَ الَّذینَ أَسْرَفُوا عَلی أَنْفُسِهِمْ لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَهِ اللّهِ اما حالا این دریای رحمت به اوجش می رسد پیامبر گرامی ما(صلی الله علیه و آله) فرمود : رجب را “أصب” مى‌گویند زیرا که رحمت خدا در این ماه بر امت من بسیار ریخته مى‌شود پس بسیار بگوئید: «أَسْتَغْفِرُ اللهَ وَ أَسْأَلُهُ التَّوْبَهَ».

ثوبان صحابی پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) می گوید : با رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در قبرستان بودیم. حضرت ایستاد و گذشت و دوباره ایستاد. عرض کردم: یا رسول الله، چرا این گونه رفتار می کنید؟ حضرت گریه شدیدی کردند، ما هم گریه کردیم. سپس فرمود: ای ثوبان، صدای ناله اهل عذاب را شنیدم. بر آنها رحم کردم، دعا کردم و خدای متعال عذاب آنها را تخفیف داد. ای ثوبان! اگر کسانی از اهل این قبرستان، که در عذابند، یک روز از ماه رجب را روزه گرفته بودند و یک شب را تا صبح قیام می کردند و به عبادت می پرداختند، در قبرها معذب نمی شدند.

بیا و خودت را در این ماه ، وقف کن ، وقف رحمت الهی و راهی برای مسیری طولانی باز کن

منبع: انسان جاری

جشن پتو یا زجر پتو

۲هر کسی تو هر مدل خوابگاهی بوده باشه میدونه که جشن پتو یکی از الزامات خوابگاهیاست و خداییش بدترین دردی که یه نفر میتونه بهش تحمیل بشه درد همین جشن پتوه. چون نه اختیار رها شدن داری. نه زورت به هف هش دهتا میرسه. نه میذارن حرف بزنی توضیح بدی. نه تمومش میکنن . نه دلشون میسوزه. نه کوتاه میان. و هی با مشتو لگد میزنن آدمو. تا بیای ثابت کنی و شروع کنی استدلال بچینی ریختن سرت. حالا دیگه آدم چقد زرنگ باشه خودشو بزنه بندازه بمیره بیفته تا باور کنن طرف نفسای آخرشه. والا.

تا تو سر پایی اونام فقط میزنن لاکردارا. آدم نیستن. بی تربیتا.

تو خوابگاه جامعه گهگاهی بچه ها تو اتاق دور همی غذا میخوردن (یادش بخیر)و از سلف هم با هم غذا رو میگرفتیم. اجباری نبودا ولی اگه حجره ای بختش میگرفتو همه بچه ها با هم عیاغ میشدن، سفره دور همیش بدجور دلچسب میشد. و چای عصرونه خورونش.

توی یکی از همون ترم هایی که دیگه بچه ها به حضور همه ی اعضا سر سفره ناهار عادت کرده بودن و اگه نبودی باید جواب پس میدادی، آغا ما یه روز ریسک مطلبو پذیرفتیم و غایب شدیم و رفتیم با رفقای خودمون غذا رو با نوشابه و دوغ اساسی زدیم به رگ. این وسط یکی چوغولی نموده بود و لذا نقشه شومی برام کشیده بودن. مام خو دور از جون شما … بیخیال. کلی بعد از ناهار با هزار دلهره و چشم دوختن تو حجره که آیا کسی بیدار هست یا نه ، مثه گربه مجرم، آرامو بی صدا تا اومدم در حجره برم بشقابامو بذارم کمد،  یهو اعوذ بالله من الشیطان الرجیم مامان حجره مثلا توأم با خشم الکی، جلوی ما ظاهر شد.

«کجا بودی؟ زود تند سریع توضیح بده.»  منم دوزالیم جا افتاد که بهش رسوندن و اون خنده لامصب که هیچ وقت بجا نیست خودشو نمایان کردو همینو که دیدن اصن اینا نذاشتن من حرف بزنم.

یهو یه گله آپاچی و یه تخته پتو ریختن روسرم. دیگه هوا تاریک شدو من چیزی یادم نمیاد

سرم اومده که میگما. ولی خداییش وقتی جشن پتو برا یه موجود دیگه باشه اننننقد حال میده انقد حال میده بزنی که نگو.

خلاصه وقتی دوباره جان از جان آفرین تحویل گرفتم که افتاده بودم کف اتاق. شوخی میکنم. آغا انقد مارو زدن و کوفتوندندمون که دیگه این بدن نحیف بی حس شد. مام خودمونو زدیم به مردن کمی دلشون سوخت و ولمون کردنا. ولی بدون شوخی میگم اشکه واقعا دراومده بود. تازه خاک به سرا مسخره هم میکردن که من گریم درومده. بی ادبا.

البته نکته اخلاقی مطلب این که  منم ادب شدم که محفل گرم خانواده رو رها نکرده و با دوستان ناباب نپلکم. دوستان نا باب رو رها کنید عزیزان. با خانواده باشید خانواده خوبه. حتی اگه …

باشه میگم. حتی اگه به دلچسبیه اغیار نباشن ولی صمیمیت و گرمیشون میچسبه به هزار تا خوشی دیگه. سر سفره بابات نون و پیاز بخور ولی دم به دم و قلیون و کباب و عیش رفیق ناباب نده.

علی یارتون

منبع: شیخ سلما

صندلیی از طرف خدا…!

۸گاهی وقت ها خدا به هر صورتی که باشد جلوی پایت کسانی را قرار می دهد تا تو را بسنجد.. و تو باید آنقدر تیز باشی تا بتوانی این علامت ها را درک کنی!

و گاهی حس می کنی که خدا از هر آنچه که به تو نزدیک است واقعا نزدیک تر است.و به این حرف ایمان پیدا میکنی چون در هر لحظه فکرت را می خواند..

من امروز یک نمونه ازین علامت هارا درک کردم!

… در سلف دانشگاه در تنهایی خود به فکر فرورفته بودم..که یکی از رفقایی که به شدت به ما اراده داشت به محض تنها دیدن ما به سمتمان آمد

و بعد از سلام و احوال پرسی فراوان گفت: تو کی می خوای فارغ التحصیل بشی ؟ چرا انقدر کم کم واحد برمیداری؟ مگه نمی خوای کارشناسی شرکت کنی؟ ..

منم تو جوابش جوابیرو که همیشه به همه میدادم رو دادم ..

(با لبخند و شوخی گفتم) خواهر, ما آهسته و پیوسته ترم برمیداریم عجله کاره شیطونه .. برای کارشناسی ام انشاالله اگر قسمت باشه میرم حوزه..

بعد از گفتن این حرف دوست ما که به قولی به هیچ صراطی مستقیم نیست چشمانش ۴تا شد ..

حـــوزه؟

چرا حوزه؟

من هم جوابش را با یک لبخند دادم چون این روزها به هر کسی این حرف را می گویم معمولا با همین رفتار مواجه می شوم و به همین دلیل برایم عادی بود. و او به حرف هایش ادامه داد..

…دختر با آینده خودت بازی نکن میدونی چقدر سخته ؟

گفتم: آره میدونم..ولی اگر علاقه داشته باشی میتونی

گفت: زن داداش من رفت وسطاش انصراف دادو آمد بیرون..

گفتم: چرا؟

گفت: انقدر بهش سخت می گرفتن که نپرس میگن حتی برای عروسی خودت هم اجازه نداری که بزن برقص کنی از طرف حوزه برای بازدید میفرستن که عروسیت و سرو وضعت رو تو عروسی ببینن…

من هم بعد از گفتن این حرف او سرم را پاین انداختمو یک لبخند زدم و یاد آن مطلبی که چند وقت پیش با عنوان “عروسی در کنار یک طلبه“ گذاشته بودم افتادم..

و او ادامه داد..

میخندی؟؟ دیوانه بری پشیمون میشی حتی توی عروسی های دیگر هم کنترلت میکنندو و و…

و خلاصه آنقدر چیزهایی گفت که یکدفعه ترس وجودم را برداشت اما در ظاهر با لبخندی که همیشه معمولا به لب دارم حرف هایش ر اتایید میکردم!

وقتی که او رفت کمی دلم به شور افتاد و شیطان به جلدم رفتو  داشتم کم کم منصرف می شدم از رفتن به حوزه ..! منی که تا به امروز خدا می داند چه کسایی بدتر ازین هارا درباره حوزه برایم گفته بودند اما این یک نفر نمیدانم چرا انقدر من را ترساند!

کمی ذهنم بعد از رفتن او مشغول شد اما به دلیل داشتن امتحان تا چند ساعتی این فکر را متوقف کردم و سعی کردم ظهر در بین نمازم حتما راجب او فکر کنم..! من معمولا فکر های اساسی وخطرناک  را میگذارم در بین نمازم چون آرامشی که در آن لحظه دارم انگار هیچ ساعتی از روز ندارم!

…به سر کلاس رفتم

نمیدانم این استاد ما امروز چه دردی گرفته بود مدام جای  پسر هارا عوض میکرد و به ناچار در کنار دخترا ن می نشاند تا ساکت شوند! بعد از بازگشت از آنتراکی که استاد داده بود همه به سر جای خودن شستند, و من وقتی به خود آمدم دیدم یک صندلی با یک کیف درست چسبیده به صندلی من! اول کمی تعجب کردم خواستم به یکی از پسر ها بگویم برش دارد گفتم ولش کن حالو حوصله دهن به دهن شدن با مذکر جماعت  آن هم از این نوع تازه به دروان رسیده ها که منتظرند تا با یک دختر هم کلام شوند را ندارم ( البته بی احترامی به آقایون سایت نباشه ها, منظور من ترم اولی های جدید الورود و بعضی دیگر از آقایون دانشکده خودمان است ) پیش خود گفتم احتمالا برای پسریست که پشت سرم نشسته و برای گذاشتن کیفش در جای دیگر آن صندلی را انتخاب کرده اما…

وقتی بچه ها همه آمدند و استاد هم در س را شروع کرد من هم بیخیال صاحب صندلی شدم و اطمینان پیدا کردم که برای یکی از پسرهاست و نیت تنها گذاشتن کیف بروی صندلیست.

که یکدفعه ..

یکی از پسرها بعد از چند دقیقه از آنتراک به کلاس آمد. و جویای صندلی و کیفش شد!!!

چشمتان روز بد نبیند! یکی دیگر از پسر ها آدرس همان صندلی را داد که من پیش صندلی من بود!!!

او هم خیلی عادی و به قول خودمان خیلی داغون (!) آمد و نشست درست پیش من و من مثل مرغ پر کنده بروی صندلی جابجا می شدم!

خدا لعنتتان کند! آخر این چه کاری بود که کردین ! حالا چطور به او می گفتم که از پیش من بلند شود؟ خدا می داند از آن لحظه به بعد اصلا نفهمیدم استاد چه می

گفت!!!

دوستان اهل دل ما هم مدام با تکه های فراوانشان و خنده  های زیرکی بر غصه ای که بر دلم نشسته بود دامن می زدنند! و من همش با اشاره به آنها می گفتند که صندلیشان را که  به سمت دیوار بکشند تا بلکه من هم صندلی ام را تکان دهم تا فاصله ام با این جنابی که کلا از بیخ عرب بود (!) حفظ شود! ( آخر این پسری که در کنار ما نشسته بود از آن بچه پرو های تهرانی بود .. دیگر خودتان حسابش را بکنید! )

اما تلاشم بی فایده بود

دردل یکدفعه یاد حرف هایی که در سلف از دوستم شنیدم افتادم و به خود گفتم: لعنت به این دانشگاه! حوزه هر چه که باشد تو را هم نشین با یک نامحرم آن هم کسی که انقدر پرت باشد نمیکند!!

آنجا شرف دارد به این اتفاقات ناگوار و نگاه های کثیفی که با هر رد شدن به تو می کنند! و تو مجبوری سر بر زمین بیندازی و از زیر سنگینی نگاه بعضی از آنها رد شوی و بخاطر گرفتن یک مدرک! همه این ها را تحمل کنی..

از خودم بدم می آمد که با شنیدن حرف هایی که سندیت نداشت از حوزه رفتن پشیمان شده بودم!

و بعد از افتادن این اتفاق خدارا شکر کردم که این اتفاق درست در روزی که من دودل برای یاور مهدی شدن بودم افتاد! این صندلی یک وسیله بود تا بفهمم تا چه حد افکارم سست و پی پایه شده بود!

خدایا شکرت, شکرت که هربار که برای کاری سست می شوم خودت با اشاره و علامت هایی که می فرستی به من می فهمانی کجای کارم اشتباه بود!

ازین اتفاق ها کم در زندگی همه ما نمی افتد فقط کافیست دیدگاه هایمان را عوض کنیم آنوقت است که خدارا حتی نزدیک تر از رگ گردن به خود احساس می کنید.

منبع: یاس

بابی انت و امی …

۷برای رسیدن به قرار هفتگی اش از خانه خارج شد . سکه ی توی مشتش را نگاه کرد تا یادش بیاید قرار است صدقه ی روزانه ی بچه ها را به صندوق صدقات نزدیک خانه بیندازد. طبق عادت همیشگی اش نیت کرد که ثواب انجام مستحباتش را هدیه می کند به امام  زمانش . یکباره دلش پر کشید به سمت آخرین حجت برگزیده ی خدا. اندیشید : کجا هستی مولا ؟ یکباره ، خنده ی تلخی بر لبانش نشست . یادش آمد که دیشب تصویر پیکرهای غرق به خون کودکان شیعه یمن را دیده است. جوابش را گرفت . چشمانش را باز کرد تا بهتر ببیند . ببیند آن مرد عرب را که بر پیکر پاره پاره تک تک کودکان در حال احتضار یمن حاضر می شود . کودکانی که وحشت مرگ از چشمانش پیداست . دستشانشان را نرم در آغوش گرفته است و زیر گوششان زمزمه می کند : نترسید ، مرگ درد ندارد . من کنارتان هستم . آرام و آهسته ارواح کوچک و بی گناهتان را تسلیم کنید . نترسید من نمی گذارم که دردتان بیاید. کودکان آرام و بی اضطراب جان می دهند اما هرگز قلب اربا” اربای این مرد عرب را در اندوه این همه درد نخواهند دید.

به صندوق صدقات نزدیک منزل رسید ، با خودش اندیشید : قلب مولایم در رنج این ظلم ها در فشار است خدایا آقایم را به تو می سپارم . سکه را به نیت سلامتی امامش به صندوق انداخت . زیر لب زمزمه کرد : بابی انت و امی و اهلی و مالی یابن رسول الله . سلامتی بچه هایم به فدای تو ای پسر خون خدا …

منبع: همنفس طلبه

زندگی

در سبوی ما بریز اندوه و ماتم بیش از این

دیده ایم از گردش ایام ما غم بیش از این

درد بسیار است اما مرد باید بود ، مرد!

پس نباید ریخت هر دم اشک نم نم بیش از این

در ازای گندم دنیا برادر می کشند!

انتظاری نیست از اولاد آدم بیش از این

ما اذان وصل را بی واهمه سر داده ایم

منتظر مگذارمان ای ابن ملجم! بیش از این

زندگی گاهی همین لبخند های ما دو تاست

زندگی کن لحظه ها را در کنارم ، بیش از این!
منبع: بی تفاوتی

فرهنگ سازی یا ساختن بافرهنگ تقلبی

عکس تزیینی است

اینکه دوست دارم از رنجهای این سده پیشرفت جهانی ورنگ لعاب بزک کرده از نیرنگش بگویم تقریبا برایم کاملا امری عادی شده است.ولی خیلی تعجب می کنم در این روزگار که همه ادعای پیشرفت دارند وخودشان را بی نیاز از همه فرهنگها ونصیحتها می دانند چه راحت فریب یک عشوه ویا یک چهره معصومانه را می خورند.به هر حال این نه یک تبلیغ شغلی است ونه یک بازار گرمی.این یک آموزه بی بدیل الهی است که ما باید از یک مشاور دینی متعهد بهره مند باشیم.ما باید اعمال وتصمیمات خود را با مقیاس فرهنگ وآموزه های دینی رصد کنیم.فرهنگی که بی شک ساحل نجات است

ژستهای قشنگی دارند مخصوصا اگر قرار باشد از دست خدا فرار کنند وکمی به دل بپردازند.مهم این است که در فکر دنیایی ،کاملا متمدن ومدرن شده اند ولی تا پای اندیشه آخرت به میان می آید همه چیز می شود جمود وتحجر.در همین عصر تکنولوژی با یک کامنت عاشق می شویم ودل میسپاریم وعنان به دست غیر می دهیم.اما تاپای حرفهای عاقلانه دین به وسط می آید دست از همه چیز می کشیم،بماند اینها همه مظلومیت اندیشه ای است که مادرانه به فکر انسانیت است.مانده ام در همین اندیشه دنیایی چرا به منفعتی که دین برایمان تضمین می کند نمی اندیشیم…کمی باید بیاندیشیم شاید تقلبی شده است واینها که به خورد ما می دهند یک تقلب بزرگ در پیشرفت وتکنولوپزی است.انسانیتی که باید در پس این تمدن رشد کند کجاست؟؟؟

منبع: میثاق طلبگی

روزه ماه رجب

۴وَ مِنْهُ، عَنْ أَبِی الْمَحَاسِنِ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عَبْدِ الصَّمَدِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ عُمَرَ بْنِ الرَّبِیعِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ مُعَاوِیَهَ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ مَلِکٍ عَنْ ثَوْبَانَ قَالَ: کُنَّا مُحْدِقِینَ بِالنَّبِیِّ فِی مَقْبَرَهٍ فَوَقَفَ ثُمَّ مَرَّ ثُمَّ وَقَفَ ثُمَّ مَرَّ فَقُلْتُ بِأَبِی أَنْتَ وَ أُمِّی یَا رَسُولَ اللَّهِ مَا وُقُوفُکَ بَیْنَ هَؤُلَاءِ الْقُبُورِ فَبَکَى رَسُولُ اللَّهُ بُکَاءً شَدِیداً وَ بَکَیْنَا فَلَمَّا فَرَغَ قَالَ یَا ثَوْبَانُ هَؤُلَاءِ یُعَذَّبُونَ فِی قُبُورِهِمْ سَمِعْتُ أَنِینَهُمْ فَرَحِمْتُهُمْ وَ دَعَوْتُ اللَّهَ أَنْ یُخَفِّفَ عَنْهُمْ فَفَعَلَ فَلَوْ صَامُوا هَؤُلَاءِ أَیَّامَ رَجَبٍ وَ قَامُوا فِیهَا مَا عُذِّبُوا فِی قُبُورِهِم‏

ثوبان یکی از یاران پیامبراکرم (صلی الله علیه و آله) می گوید :
با رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در قبرستان بودیم. حضرت ایستاد و گذشت و دوباره ایستاد. عرض کردم: یا رسول‌الله، چرا این‌گونه رفتار می‌کنید؟ پس آن حضرت گریه شدیدی کرد، ما هم گریه کردیم. آن‌گاه فرمود:
ای ثوبان، صدای ناله اهل عذاب را شنیدم. بر آنها رحم کردم، دعا کردم و خداوند عذاب آنها را تخفیف داد. سپس فرمود: ای ثوبان! اگر کسانی از اهل این قبرستان، که در عذابند، یک روز از ماه رجب را روزه گرفته بودند و یک شب را تا صبح قیام می‌کردند و به عبادت می‌پرداختند، در قبرها معذب نمی‌شدند.
منبع: بحارالانوار-جلد ۹۴ صفحه  ۴۹

امام رضا (علیه السلام) فرموده است:
هر کس براى رغبت به ثواب و پاداش خداى عز و جل، روز اول ماه رجب را روزه بگیرد، بهشت بر او واجب مى‏ شود
منبع: روضه الواعظین-ترجمه مهدوى دامغانى   صفحه ۶۲۸

منبع: منبرک

هشدار درباره رواج روزافزون احادیث ساختگی در فضای اینترنت

۳روز اول ماه رجب در تقویم به عنوان روز میلاد امام باقر (علیه السلام) ثبت شده و از این رو شایسته است به یکدیگر تبریک بگوییم و بر آن حضرت و اجداد طاهرین و ذریه پاکشان صلوات بفرستیم زیرا آنچه از اسلام اصیل برای ما باقی مانده مرهون قرآن و عترت است و اهل بیت(علیهم السلام) بر ما و بر همه مسلمانان حق بسیار بزرگی دارند که ادای آن جز با توفیق خاص الهی میسر نیست.

بنابراین روز نخست ماه رجب را به همه دوستان تبریک عرض می کنم اما صرفنظر از این موضوع می خواهم به مناسبت اول ماه رجب یک نکته کلی را عرض کنم:

هر یک از ما می توانیم سخنان زیبایی بگوییم اما ترویج آن به عنوان حدیث جایز نیست. ما هرچند انسانهای عاقل ، خوش ذوق و پاک نیتی باشیم ولی معصوم نیستیم بنابراین حق نداریم دیدگاههای شخصی خودمان را به عنوان حدیث ترویج کنیم. متاسفانه یکی از آسیبهای فضای مجازی همین است که گاهی یک جمله زیبا توسط شخصی ساخته می شود و در اینترنت به عنوان حدیث معصوم یا حتی سخن داریوش یا کوروش یا شریعتی یا شهید چمران و دیگران ترویج می شود که دقیقا مصداق دروغ است. متاسفانه بیشتر ما هنگام برخورد به این جملات عجولانه رفتار می کنیم و بدون اینکه برای این جملات ادعایی مطالبه دلیل و سند کنیم آن را می پذیریم. اگر به ما بگویند فلان امام معصوم(ع) فلان جمله زیبا را فرمود ما بخاطر عشقی که به معصومان(ع) داریم غالبا با حسن ظن برخورد می کنیم و تصور می کنیم آن سخن واقعا حدیث بوده است. در قدم بعدی ممکن است حتی خود ما نیز همان جمله را در مناسبتهای مختلف به عنوان حدیث ترویج کنیم!! طبعا این شیوه درست نیست یعنی در فضای مجازی نباید دچار اعتماد حداکثری شویم و هر حدیث ادعایی را هرچند در سایتهای مشهور آمده باشد بپذیریم. اگر گوینده آن جمله فردی اهل فن و حدیث شناس است یا منبع مکتوب معروفی ارائه می دهد می توانیم اعتماد کنیم وگرنه باید توقف کنیم و نفیا یا اثباتا چیزی نگوییم.

یک مثال:

در آغاز رجب امسال نیز همانند دو سال گذشته پیامکهایی از افراد مختلف می رسد که حدیثی با این مضمون نقل می کنند که “اگر به کسی علاقه دارید آغاز ماه رجب را به او اطلاع دهید”. ادعا اینست که این حدیث از امام محمد باقر(علیه السلام) رسیده است. متاسفانه واقعیت اینست که این جمله اصلا حدیث نیست و امام باقر(ع) نیز آن را نفرموده اند بلکه شخصی در سالهای اخیر ( همین ۵ سال اخیر) آن را در اینترنت نشر داده و چون اول رجب مصادف با میلاد امام باقر(ع) است آن را به امام باقر(ع) منسوب کرده اند. بنده که درباره حدیث تخصص و تجربه دارم ، قبلا با رایانه و نرم افزارهایی که در اختیار داریم دنبال این حدیث جستجو کرده ام و نیافته ام. دیگرانی که آن را حدیث قلمداد می کنند هم هیچ منبع مکتوبی برای آن ذکر نمی کنند. واقعیت اینست که هر سایتی از سایت دیگر گرفته است و معلوم ینست نخستین کسی که این جمله را نشر داده کیست.

بنده قصد نداشتم درباره این حدیث چیزی بنویسم ولی امشب دیدم ورژنها و نگارشهای جدیدتری نیز از این حدیث ساخته شده و دارد نشر می شود. مثل دو ورژن زیر:

۱. پیامبر اکرم(ص): هرکس فرارسیدن ماه رجب را به مومنان خبر دهد بهشت براو واجب می گردد.

۲. حضرت محمد(ص) فرمودند: هر کس فرارسیدن ماه رجب را به ۱۰ نفر خبر دهد گناهانش بخشوده می شود.

البته ورژن اخیر بیشتر به نفع اپراتورهای تلفن همراه است که مردم برای بخشوده شدن خود و نیز برای پولدارتر شدن اپراتورها ده تا ده تا پیامک بدهند …

در هر حال قصد بنده این نیست که خبر دادن آغاز ماه رجب کار بدی است بلکه قصدم اینست که

اولا نباید سیره ها پسندیده ای که نتیجه تفکر و سلیقه های شخصی ماست به عنوان حدیث ترویج شود.

ثانیا اگر جمله زیبایی در یک سایت دیدیم و ادعا شده بود که حدیث معصوم(ع) است نباید شتابزدگی کنیم و سریعا آن را باور کنیم. کسانی که با علوم حدیث آشنایی دارند می دانند بسیاری از جملات هست که بر زبان مردم جاری می شود یا گاهی در منبرها و حتی بر زبان بزرگان جاری می شود و همه خیال می کنند حدیث است ولی در واقع حدیث نیست و در هیچ کتاب حدیثی حتی با سند ضعیف نیز نقل نشده است. اینها جملات مشهوری است که به عللی حدیث تلقی شده و آنقدر مشهور شده که گاهی علما نیز باور کرده اند. امروزه با وجود رایانه و نرم افزارهای قوی برای هر طلبه و دانشجوی مسلط به عربی و آشنا به نرم افزارهای حدیثی این امکان فراهم است که بسیاری از این جعلیات را شناسایی کند.

ثالثا گاهی برخی از این جعلیات در درازمدت آثار فرهنگی مخربی بر جا می گذارند. دقیقا مثل یک بیماری مزمن که در آغاز از یک سرماخوردگی ساده شروع می شود. اگر باب شود که خوش باور و ساده لوح باشیم در درازمدت بسیاری از مطالب نادرست نیز به فرهنگ عمومی ما تزریق خواهد شد و به اسم دینداری دچار افراط و تفریط و توهمات و خرافات خواهیم شد.

در پایان اگر کسی منبع مکتوبی برای این حدیث پیدا کرد حتما به ما هم اطلاع بدهد و جایزه اش محفوظ است.

ضمنا یادداشت مفصلی هست که یکی از دوستان درباره برخی از جملات که به غلط به عنوان حدیث پنداشته شده اند نوشته و لینک آن در زیر تقدیم می شود:

جملاتی که منبعی ندارند و به غلط به عنوان حدیث ترویج شده اند

آنچه قطعا کاری شایسته است اینست که یکدیگر را توصیه به انجام اعمال و عبادات ماه رجب و شعبان و رمضان کنیم اما صرف اینکه درباره فرارسیدن ماه رجب اطلاع رسانی کنیم و همه گناهانمان بخشوده شود سخنی بی پایه است.
احادیث ساختگی جدید, فضای مجازی و جعل حدیث

منبع: وبلاگ اسلام ملکی معاف

هم‌دلی و هم‌زبانی؛ یک نیاز فوری و ضروری

نه هیچ عقل سلیمی از قبول این نکته سرباز می‌زند و نه هیچ انسان دوراندیشی آن را انکار می‌کند که بدون «وحدت» و «هم‌دلی» نمی‌توان به هدف‌های بلند و آرمان‌های رفیع، دست یافت. اصل پیروزی انقلاب اسلامی، در سایه‌ی وحدت فردفرد ملت بزرگ ایران به‌دست آمد و اگر آن اتحاد ناگسستنیِ مردم با یکدیگر و مردم با امام (ره) نبود امکان نداشت بتوان نظام شاهنشاهی متکی به حمایت‌های استکبار جهانی را درهم شکست. در دوران پس از انقلاب هم همین «هم‌دلی» و «هم‌زبانی» بود که ملت ایران را از گردنه‌های دشواری مثل هشت سال دفاع مقدس، ترورهای کور و گسترده‌ی مردم و مسئولین و تنگناهای خطرناک سیاسی و اقتصادی عبور داد و تا امروز که بحمدالله، درخت انقلاب به تنومندی و استحکامی قابل توجه، دست یافته است. بدون‌شک، ادامه و استمرار این مسیر، بدون وحدت، هم‌دلی و هم‌زبانی میسر نخواهد شد و شاید همین ضرورت انکارناپذیر، سبب شد تا رهبر فرزانه و بزرگوار انقلاب، سال ۱۳۹۴ را به نام «دولت و ملت؛ هم‌دلی و هم‌زبانی» نام‌گذاری کنند.
۲

آن‌چه از برخی اظهارنظرها و عملکردها مشهود بود -و در همان زمان، تذکرات صریحِ رهبر معظم انقلاب را هم در پی داشت[۱]- عبارت بود از تلاش برای ایجاد دودستگی و انشقاق در صفوف ملت و تقسیم آنان به طرفداران و مخالفان یک جریان خاص! یکی می‌گفت: تمام کسانی که به رییس‌جمهور فعلی، رأی نداده‌اند حامیِ بی‌قانونی هستند![۲]
اظهارنظر دیگری هم رقبای رییس‌جمهور در انتخابات و البته حامیان آنان را به افراط و تفریط، خشونت، خودرأیی، تک‌رأیی، عدم مشورت، عدم تدبیر متهم کرد و درمقابل، خود و حامیان خود را اهل اعتدال، تدبیر و عقلانیت معرفی کرد!‌[۳]
حتی کار به جایی رسید که به صراحت از تغییر ۴۳۰ فرماندار در کشور، – به‌دلیل هم‌سو نبودن با دولت- خبر دادند و گفتند که ۳۵ نفر باقی مانده هم تعیین تکلیف، خواهند شد![۴]

واضح است که چنین سیاست و برخوردی با شعار منطقی و ضروری «هم‌دلی و هم‌زبانی میان دولت و ملت» سازگاری ندارد و نتیجه‌اش فقط ایجاد دودستگی و تفرقه خواهد.

شکی نیست که اگر «هم‌دلی و هم‌زبانی» جای خود را به «نفرت و جدایی» داد، نتیجه‌اش عدم پیشرفت کشور و حل‌نشدن مشکلات آن خواهد بود. رهبر حکیم انقلاب در دوران تصدی تمام دولت‌ها قصد و هدفشان -صرفنظر از گرایشات و سلایق آن دولت- به جلو بردن انقلاب و تحقق اهداف بلند آن بوده است. آ‌ن‌چه که می‌تواند کشور را در تمام عرصه‌ها به پیش ببرد و وجهه‌ی آن را در مقابل چشم دیگران، مستحکم و پابرجا نشان دهد همین اتحاد و همدلی است که در شعار نوروزی رهبر معظم انقلاب، به وضوح قابل مشاهده است:
«من، هم به مردم این توصیه را عرض می‌کنم که با دولت بایستی مهربانانه و با نگاه همراهی و همدلی سخن گفت، هم به مسئولان کشور –در سه قوّه– این را تأکید می‌کنم که آنها هم باید با منتقدین خود و با کسانی که از آنها انتقاد میکنند رفتار مناسبی داشته باشند، آنها را تحقیر نکنند، به آنها اهانت نکنند؛ تحقیر مخالفان از سوی مسئولان، خلاف تدبیر و خلاف حکمت است.»[۵]

—————————————————————————————

۱- رهبر فرزانه‌ی انقلاب در دیدار با اعضای هیئت دولت در سال ۹۳ به امر پرهیز از دو قطبی کردن مردم از سوی دولت پرداخته و دولت را از ارتکاب آن نهی کردند . در خبری که سایت رهبری فرزانه انقلاب اسلامی در این زمینه در تاریخ ۵ شهریور سال ۹۳ منتشرکرده، اینگونه آمده است: «رهبر انقلاب اسلامی در توصیه‌ سوم خود، دولت‌مردان را به پرهیز از دوقطبی کردن جامعه با شعارها و دعواهای سیاسی سفارش کردند و گفتند: جناح‌بندی‌های سیاسی اشکالی ندارد، اما نباید جامعه را به دو قطب تبدیل کرد، زیرا این کار موجب دل‌زدگی و خستگی مردم و شکننده‌شدن محیط جامعه می‌شود».

عدم به کار بستن این توصیه، منجر به آن شد که این تذکر بار دیگر در دیدار مردم قم، با لحن شدیدتری بیان شود. رهبر انقلاب در دی ۹۳ فرمودند: «امروز آن چیزى که لازم است براى ملّت ما، اوّلاً اتّحاد و اتّفاق ملّى است. دودسته کردن مردم، جدا کردن مردم، شعارهاى تفرقه‌انگیز دادن میان مردم -به هر عنوانى- خطا است؛ این بر ضدّ منافع ملّت ایران و بر ضدّ آرمانهاى ملّت ایران است… مردم مسئولین را کمک کنند، دولت را کمک کنند… دولتى‌ها هم مراقب باشند، دودستگى در مردم به‌وجود نیاورند، حاشیه‌سازى نکنند، بعضى حرفهاى غیرلازم مطرح نشود؛ این یکپارچگى مردم ما، این همّت بلند مردم ما، این ایمان مردم ما، درست مورد استفاده قرار بگیرد، ان‌شاءالله راه این کشور باز بشود»

۲- توهین مشاور ویژه رئیس‌جمهور به نصف ملت ایران!

۳- «مردم در ۲۴خرداد به افراط و تفریط، به خشونت، خودرأیی، تک‌رأیی، عدم مشورت، عدم تدبیر، رأی نه دادند و به اعتدال، تدبیر، عقلانیت، رأی آری دادند.» (آقای روحانی/آبان ۱۳۹۲)

۴- با دستور روحانی، فرمانداران غیرهمسو را عزل می‌کنیم

۵- اول فروردین ۱۳۹۴، حرم مطهر رضوی

منبع: ولایت فقیه و حکومت اسلامی